![]() |
![]() |
|
| کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟ که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب |
|
سلام ببخشید که یکم دیر شد ! بالاخره امتحانام تموم شدن !!!! امروز آخرین قسمت از داستان داغ ننگ رو میذارم! از هفته بعد ایشالا یه داستان جدید رو شروع میکنم! امیدوارم لذت ببرید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/11/06ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام فصل قبلی خیلی کوتاه بود به همین دلیل تصمیم گرفتم این فصل رو یکم زودتر از برنامه بذارم . امیدوارم از خوندنش لذت ببرید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/10/27ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام دوستای گلم
بخار اینکه سوالات زیادی در مورد داستان پرسیده بودید تصمیم گرفتم یه معرفی کوتاه از داستان اینجا داشته باشم : داغ ننگ ( The Scarlet Letter)رمان معروف و شاید شاهکار نویسنده آمریکایی ناتانیل هاتورن (Nathaniel Hawthorne) است که در سال ۱۸۵۰ به چاپ رسید. داستان درشهر بوستون در جامعه شدیدا مذهبی و پیوریتن ایالت ماساچوست آمریکا (نیو انگلند) در قرن هفدهم اتفاق می افتد. رمان در مورد زن جوانی است به نام هستر پرین که بخاطر ارتکاب به گناه زنا محکوم به به تن داشتن داغ ننگ یا اسکارلت لتر(حرف A برنگ سرخ که روی سینه زناکاران نصب میشده و در واقع حرف اول کلمه Adulteress به معنی زناکار است) تا پایان عمر خویش می شود. او این مجازات را با افتخار می پذیرد و زیر بار رسوایی و تحقیراتی که جامعه به او تحمیل میکند شکست نمی خورد تا اینکه رفته رفته با اعمال خیر خواهانه اش نگاه جامعه را به سوی خود تغییر داده و در انتهای داستان حرف A بر روی سینه اش بجای Adulteress نمایانگر کلمه Angel به معنی فرشته است. و اما اینم از فصل ۷ :
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/10/26ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام چون فصل امتحاناته امروز فقط یه فصل رو تونستم آماده کنم
راستی اگه کتاب خاصی هست که دوست دارید ترجمشو بخونید تو قسمت نظرات اعلام کنید آخه تصمیم داریم از اسفند ماه ترجمه کتاب جدیدی رو شروع کنم ولی هنوز تصمیم نگرفتم چه کتابی! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/10/21ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام دوستای گلم اینم از دو فصلی که برای امروز آماده کردمشون :
ویرایش : |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/10/19ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام
خوب مشکل تبدیل پی دی اف حل شد و طبق قولی که بهتون دادم فصل اول و دوم داستان داغ ننگ رو براتون میذارم . البته یه سورپرایز هم براتون دارم فصل ۳ رو هم میتونید دانلود کنید. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/10/16ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام دوستای گلم امروز یه دفعه تصمیم گرفتم ترجمه داستان داغ ننگ رو برای دانلود بذارم ! خودم واسه پروژه پایان ترم درس ترجمه انفرادی ترجمش کرده بودم. در واقع اولین کار ترجمه ایم بود! یادش به خیر چقد ذوق میکردم.
هر ۲-۳ روز یه بار میام یه فصل میذارم ! امروز نتونستم فصل اولشو بذارم چون یه مشکلی با ذخیره فایل با فرمت پی دی اف داشتم . اینو حل کنم دو سه روز دیگه فصل۱ و ۲ رو با هم میذارم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/10/11ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
مرحوم حسین پناهی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/10/08ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
نود و نه درصد ازنگرانیهای ما در زندگی هرگز اتفاق نمی افتد . . . (دیل کارنگی) ******************************************* شاید “درد” را از هر طرف بخوانی درد داشته باشد اما “درمان” که نباشی “نامرد” می شوی . . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/09/12ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام
از وقتی دانشگاه شروع شده کمتر فرصت میشه سری به اینجا بزنم! راستش دانشگاه اینترنت رایگان در اختیارمون گذاشته ولی موضوع اینه که اصلا فرصتی برامون نمی مونه آخه همش مشغول مقاله نوشتن و درس خوندن هستم! البته شام و نهار پختن رو هم باید به لیست کارام اضافه کنم! کار ترجمه رو هم که کلا گذاشتم کنار فقط برای ترجمه کتاب خاطرات یک خون آشام کمک می کنم که میتونید از اینجا دانلودش کنید. سریالشو که دیدید؟ خیلییییییییییییییییییییی قشنگه ! البته با کتابش کلی فرق داره ! و اما اینم مطلب جالب که یکی از دوستام برام ایمیلش کرده بود: گفتگوهای جالب کودکانه با خدا خدای عزيز به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟ !خدای عزيز شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده !خدای عزيز اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون مي دم !خدای عزيز شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم !خدای عزيز در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟ !خدای عزيز آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟ !خدای عزيز اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمیرود؟ !خدای عزيز آيا تو وافعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟ !خدای عزيز چه کسی دور کشورها خط میکشد؟ !خدای عزيز من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟ !خدای عزيز آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم !خدای عزيز بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود !خدای عزيز وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی !خدای عزيز لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی !خدای عزيز برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها !خدای عزيز فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد !خدای عزيز من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم !خدای عزيز از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم !خدای عزيز من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم !خدای عزيز ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبهها به ما گفتند تو اين کار رو کردی.بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده !خدای عزيز لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم !خدای عزيز فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم !خدای عزيز هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی،ديدم، معرکه بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/07/23ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاشقی جرم قشنگیست !
انکارش نکنیم !!! |
|
RSS
|